کفش کتانی

خرید بک لینک
هزاران مرغ شیرین پر نشسته بر سر منبر ثنا و حمد می خواند که وقت انتشار آمد چو گوید مرغ جان یاهو بگوید فاخته کوکو بگوید چون نبردی بو نصیبت انتظار آمد بفرمودند گل ها را که بنمایید دل ها را نشاید دل نهان کردن چو جلوه یار غار آمد به بلبل گفت گل بنگر به سوی سوسن اخضر که گر چه صد زبان دارد صبور و رازدار آمد جوابش داد بلبل رو به کشف راز من بگرو که این عشقی که من دارم چو تو بی زینهار آمد چنار آورد رو در رز که ای ساجد قیامی کن جوابش داد کاین سجده مرا بی اختیار آمد منم حامل از آن شربت که بر مستان زند ضربت مرا باطن چو نار آمد تو را ظاهر چنان آمد برآمد زعفران فرخ نشان عاشقان بر رخ بر او بخشود و گل گفت اه که این مسکین چه زار آمد رسید این ماجرای او به سیب لعل خندان رو به گل گفت او نمی داند که دلبر بردبار آمد چو سیب آورد این دعوی که نیکو ظنم از مولی برای امتحان آن ز هر سو سنگسار آمد کسی سنگ اندر او بندد چو صادق بود می خندد چرا شیرین نخندد خوش کش از خسرو نثار آمد کلوخ انداز خوبان را برای خواندن باشد جفای دوستان با هم نه از بهر نفار آمد زلیخا گر درید آن دم گریبان و زه یوسف پی تجمیش و بازی دان که کشاف سرار آمد خورد سنگ و فروناید که من آویخته شادم که این تشریف آویزش مرا منصوروار آمد که من منصورم آویزان ز شاخ دار الرحمان مرا دور از لب زشتان چنین بوس و کنار آمد هلا ختم است بر بوسه نهان کن دل چو سنبوسه درون سینه زن پنهان دمی که بی شمار آمد 582 اگر خواب آیدم امشب سزای ریش خود بیند به جای مفرش و بالی همه مشت و لگد بیند ازیرا خواب کژ بیند که آیینه خیالست او که معلوم ست تعبیرش اگر او نیک و بد بیند خصوصا اندر این مجلس که امشب در نمی گنجد دو چشم عقل پایان بین که صدساله رصد بیند شب قدرست وصل او شب قبرست هجر او شب قبر از شب قدرش کرامات و مدد بیند خنک جانی که بر بامش همی چوبک زند امشب شود همچون سحر خندان عطای بی عدد بیند برو ای خواب خاری زن تو اندر چشم نامحرم که حیفست آن که بیگانه در این شب قد و خد بیند شرابش ده بخوابانش برون بر از گلستانش که تا در گردن او فردا ز غم حبل مسد بیند ببردی روز در گفتن چو آمد شب خمش باری که هرک از گفت خامش شد عوض گفت ابد بیند 583 رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید بیابد پاکی مطلق در او هر چه پلید آید چه مقدارست مر جان را که گردد کفو مرجان را ولی تو آفتابی بین که بر ذره پدید آید هزاران قفل و هر قفلی به عرض آسمان باشد دو سه حرف چو دندانه بر آن جمله کلید آید یکی لوحیست دل لایح در آن دریای خون سایح شود غازی ز بعد آنک صد باره شهید آید غلام موج این بحرم که هم عیدست و هم نحرم غلام ماهیم که او ز دریا مستفید آید هر آن قطره کز این دریا به ظاهر صورتی یابد یقین می دان که نام او جنید و بایزید آید درآ ای جان و غسلی کن در این دریای بی پایان که از یک قطره غسلت هزاران داد و دید آید خطر دارند کشتی ها ز اوج و موج هر دریا امان یابند از موجی کز این بحر سعید آید چو عارف را و عاشق را به هر ساعت بود عیدی نباشد منتظر سالی که تا ایام عید آید 584 یکی گولی همی خواهم که در دلبر نظر دارد نمی خواهم هنرمندی که دیده در هنر دارد دلی همچون صدف خواهم که در جان گیرد آن گوهر دل سنگین نمی خواهم که پندار گهر دارد ز خودبینی جدا گشته پر از عشق خدا گشته ز مالش های غم غافل به مالنده عبر دارد 585
کفش کتانی...

ما را در سایت کفش کتانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: mehri بازدید: 266 تاريخ: يکشنبه 5 خرداد 1392 ساعت: 13:48

صفحه بندی